![]() |
![]() |
![]() |
گاهی خدا یه شانس بزرگ جلوی پات می ذاره، و یه تردید بزرگتر توی دلت... اگه بترسی و تردید کنی، شانستو از دست میدی، اما اگه به خدا توکل کنی و دلتو به دریا بزنی، خدا تا هرجا که بخوای بری کمکت می کنه... و توی راه بازم یه شانس بزرگ جلوی پات می ذاره، و یه تردید بزرگتر توی دلت...!
کوله پشتیش رو گذاشت زمین و گفت : «سلام!» .... مثل همیشه ، سکوت ...!
اطرافش رو نگاه کرد و یه تخته سنگ دید زیر یه درخت بزرگ ... رفت به طرفش و گفت «سلام تخته سنگ مهربون! اجازه هست روت بشینم و خستگیمو بیرون کنم؟؟» سنگ حرکت ضعیفی کرد... مسافر گفت: «ممنونم» و رو کرد به درخت و گفت: «سلام درخت عزیز! از اینکه سایه تو در اختیار مسافرا قرار میدی ممنونم!» درخت شاخه هاشو تکون داد... مسافر گفت: « متشکرم، درختها همیشه مهربونند!» و نشست روی تخته سنگ ، زیر سایه ی درخت...
چشم دوخت به روبروش ، همونجا که اون نشسته بود ، روی یه تخته سنگ ، زیر سایه ی درخت.... اون هم داشت استراحت می کرد !
مسافر با خودش گفت: « ... یعنی اون هم از سنگ و درخت تشکر کرده؟!» و گفت:«سلام!».... مثل همیشه ، سکوت...!
..... «اون» با خودش فکر می کرد « چرا هیچ کس به من سلام نمی کنه؟!»
..... و مسافر با خودش می اندیشید : « چرا هیچ کس به من سلام نمی کنه؟ و حتی جواب سلاممو نمیده؟»
...کنار ِ مسافر ، یک نفر رو یه تخته سنگ نشست و گفت : « سلام!» ... پاسخ اون هم سکوت بود.....!
تو که این گونه حاضری در من
حرف من را چگونه می فهمی؟
تا نگـردی جـدا، نمی دانی
تا نباشی سفـر، نمی فهمی!
سایه هم سخت و سنگین گذر کرد
از هم آغوشی شب حذر کرد
سرد و بیگانه گون بود خورشید
شـام ما را کبـوتر سحـــر کرد
باد از اندیشه ی شب نمی خفت
برگ بیــچاره را در به در کـرد
بـاده در جام آئیــنه خشـکیـد
قاصـدک باز، تنـها سفــر کـرد
این شـبســتان چــراغی نـدارد
کاش می شد خدا را خبر کرد
گاهی من، گاهی تو،
گاهی من و تو
گاهی شب،گاهی روز
گاهی شب و روز
گاهی عشق، گاهی ترس
گاهی عشق و ترس
... و دیگر هیچ...!
یلدا که پُرست از شب و می دستانش
مگذار درین میکده سر گر د ا نش
بگذار که خیره باشد تا صبح
ساعت، به سرور سرد ما چشمانش
یلدا و عید قربان مبارک 
حقیقتی ست که من، در دچار گم شده ام
در این هجوم ِ پر ِ بی حصار گم شده ام
حقیقتی ست طلسم ِدو چشم ِسرگردان
در آن سیاه ِ دوتا، من دو بار گم شده ام
...بی رنج، خاکی بیش نیستم که لیاقت باران هم ندارد!
وقتی آینه ام غبار ندارد، چه چیز را جلا دهم؟! برای پیش رفتن باید از ادامه ی جاده چیزی مانده باشد!!
تا کنون به آخر جاده نرسیده ای، نه؟ پس هنوز چشمهایت بازند..! هنوز می بینی حقیقت حیات را... و هنوز می دانی چه چیزها نمی دانی!!
هرگاه دیگر پیش پایت جاده ای نیست بدان که وقت مردن است....!
از همان روزها بود که نگاه نمی کردی.. شاید می کردی اما نفهمیدم!
از همان روزها بود که من، تو بودم! فکر می کردم منم! چه خیال باطلی...! من می خواستم، من می رفتم، من فکر می کردم، من ...! نبودم! هیچ وقت نبودم و ندانستم! ندانستم که من نبودم که عاشق شدم، که بزرگ شدم، که تو را یادم رفت، که یادم آمد...!
از همان روزها بود که دنبالت می گشتم... بی رنج...!
از همان روزها که رنج هایم را از یاد برده بودم.. و این را که تو ام..
کسی را فرستادی که رنج هایم را به خاطرم آورد..
من... نه، تو .. رنج را پاس می دارم...!





