یازدهم

...بی رنج، خاکی بیش نیستم که لیاقت باران هم ندارد!

 

وقتی آینه ام غبار ندارد، چه چیز را جلا دهم؟! برای پیش رفتن باید از ادامه ی جاده چیزی مانده باشد!!

 

تا کنون به آخر جاده نرسیده ای، نه؟ پس هنوز چشمهایت بازند..! هنوز می بینی حقیقت حیات را... و هنوز می دانی چه چیزها نمی دانی!!

 

هرگاه دیگر پیش پایت جاده ای نیست بدان که  وقت مردن است....!