هشتم

چقدر جالبه وقتی بعد از مدتها افرادی رو می بینی که گاهی توی خاطره هات مرورشون کردی و یا شاید نکردی اما گوشه ای از زندگیت رو ساختن...

بعد از هفت سال غربت نشینی تو دانشگاه (!!!) این دو سه روزه که تو خیابونای شهر قدم زدم کلی آشنا دیدم! معلم کودکستان، معلم دوم دبستان، همکلاسیا، همکارای قدیمی که با هم کلی شب شعر و برنامه راه انداختیم و .... خیلی جالبه، یکی ازدواج کرده و یکی دوتا بچه داره، یکی شده استاد دانشگاه (همسن من نیستا، من همش ۲۵ سالمه !)، ... خلاصه روزگار عجیبیه. چشم به هم بزنی گذشته و چرخیده و چرخیده و چرخیده ...!

اما قشنگ ترین لحظه ها وقتیه که می بینی دوستات، همون خاطره ساز های پاکِ گذشته ت،‌ به همون پاکی ِ‌گذشته، خوب و مهربون دوستت دارن...

دنیا همیشه میوه ی گندیده نداره!