همه چیز از همه جا!

خودش تایپ میکنه Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
جمعه 14 دی ماه سال 1386 ساعت 11:32 AM

کوله پشتیش رو گذاشت زمین و گفت : «سلام!» .... مثل همیشه ، سکوت ...!

اطرافش رو نگاه کرد و یه تخته سنگ دید زیر یه درخت بزرگ ... رفت به طرفش و گفت «سلام تخته سنگ مهربون! اجازه هست روت بشینم و خستگیمو بیرون کنم؟؟» سنگ حرکت ضعیفی کرد... مسافر گفت: «ممنونم» و رو کرد به درخت و گفت: «سلام درخت عزیز! از اینکه سایه تو در اختیار مسافرا قرار میدی ممنونم!»‌ درخت شاخه هاشو تکون داد... مسافر گفت: « متشکرم، درختها همیشه مهربونند!» و نشست روی تخته سنگ ، زیر سایه ی درخت...

چشم دوخت به روبروش ، همونجا که اون نشسته بود ، روی یه تخته سنگ ، زیر سایه ی درخت.... اون هم داشت استراحت می کرد !

مسافر با خودش گفت: « ... یعنی اون هم از سنگ و درخت تشکر کرده؟!» و گفت:«سلام!».... مثل همیشه ، سکوت...!

..... «اون» با خودش فکر می کرد « چرا هیچ کس به من سلام نمی کنه؟!»

..... و مسافر با خودش می اندیشید : « چرا هیچ کس به من سلام نمی کنه؟ و حتی جواب سلاممو نمیده؟»

...کنار ِ مسافر ، یک نفر رو یه تخته سنگ نشست و گفت : « سلام!» ... پاسخ اون هم سکوت بود.....!